تبلیغات
دانش آموزومعلم - مشق عشق
 
دانش آموزومعلم
درباره وبلاگ


ما از دیار آفتابیم ، از سرزمین های نخلهای راست قامتی كه انوار طلایی خورشید شاخ و برگشان را نوازش می دهد ، آمده ایم تا اثبات كنیم فرزند خورشیدیم ، گرم و پر حرارت . و سرشار از شوق برای رسیدن به والاترین اهداف . ما جوانیم و آنچه جوان را می سازد تغییر است و نو بودن در همه چیز ، چه افكار و چه اعمال .
یادمان باشد كه ما نهال نخل را بغیر از آب و آفتاب با عشق رویانده ایم . امید آن داریم به لطف پروردگار در فضایی سالم و صمیمی عشق به علم را تجربه كنیم .
در پناه لطف بیكران حق سبز و شكوفا باشید

مدیر وبلاگ : سعید ریگی
مطالب اخیر
نویسندگان
نظرسنجی
نظرشما در مورد وبلاگ چیست؟






سه شنبه 16 تیر 1388

زنگ مدرسه

سهراب سپهری در کتاب اتاق آبی نوشته است: درس را می خواندم. زیاد تا سر حد نفهمی و منگی. ونیچه وار انضباط مدرسه را بر خود هموار می کردم:می توانستم در زیر رگبار «قدم آهسته» از مدرسه بر گردم.معلم مرا می شناخت

.سر سپردگی مرابه دستور ها دیده بود...من شاگرد خوبی بودم.اما از مدرسه بیزار.مدرسه خراشی بود به رخسار خیالات رنگی خرد سال من.مدرسه خواب های مرا قیچی کرده بود. نماز مرا شکسته بود.عروسک مرا رنجانده بود. روز ورود یادم نمی رود:مرا از میان بازی گرگم به هوا ربودند و به کابوس مدرسه سپردند. خودم را تنها دیدم.دردبستان از شاگردان خوب بودم. اما مدرسه را دوست نداشتم.خودم را به دل درد می زدم تا به مدرسه نروم.باد بادک را از کتاب درس بیش تر دوست داشتم.صدای زنجره را به آواز اقای معلم تر جیح می دادم.وقتی که در کلاس اول دبستان بودم یادم هست یک روزداشتم نقاشی می کردم ،معلم ترکه ی انار را برداشت و مرا زد؛ و گفت :«همه ی درس هایت خوب است .تنها عیب تو این است که نقاشی می کنی» این نخستین پاداشی بود که برای نقاشی گرفتم.با این همه دیوارهای گچی و کاهگلی خانه را سیاه کردم. ازهمه بد تر صدای زنگ مدرسه بود...این صدا خیالم را می برید شورم را می نشاند در کیف مدرسه پنهان می شد.با من به خانه می آمد وفراغتم را می آزرد.وجودی پیدا داشت:به خوابم می امد.این صدا درس شتاب می داد .و ترس دیر رسیدن...و وای به حالم اگر نرسیده به مدرسه صدای زنگ بلند می شد.صبح در برف زمستان هم,برابر در بسته ی مدرسه می ماندم تا باز شود. اما سالی یک بار صدای زنگ مدرسه را اشارت خوش بود وبشارت می داد:پایان اخرین روز سال پیش از تعطیلات بزرگ تابستان.

        این بود حکایت مد رسه رفتن سهراب.یکی از دوستانم می گفت:شما معلما بچه ها رو فقط تو مدرسه دوست دارید در حالی که اونا همیشه به فکر شماهستن. با خیال تون بیدار می شوند با خیالتون بازی میکنند و... بالاخره با خیالتون می خوابند وتا صبح کلی خوابتونو می بینند.اما من که این طوری نیستم وفکر نمی کنم همه ی معلما هم این طوری باشند.به هر حال دلم براشون حسا بی تنگ شده امیدوارم اونا دیگه مثل سهراب فکر نکنند و اگه هم اینطوری فکر می کنند ٫لااقل کمی مثل سهراب بشوند.خلاصه من که دلم براشون تنگ شده.شما چطور؟



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
جمعه 13 مرداد 1396 07:36 بعد از ظهر
naturally like your web-site but you need to test the spelling
on quite a few of your posts. Many of them are rife with spelling issues and I to find it very bothersome to tell the reality however I'll certainly come back again.
سه شنبه 10 مرداد 1396 10:06 بعد از ظهر
This is a topic that's near to my heart... Take care!
Where are your contact details though?
سه شنبه 10 مرداد 1396 02:39 قبل از ظهر
My brother suggested I might like this web site.
He was entirely right. This post truly made my
day. You cann't imagine simply how much time I had spent for this information!
Thanks!
یکشنبه 12 اردیبهشت 1389 12:23 بعد از ظهر
سلام متنتون خیلی قشنگ بود یه حس قشنگ به ادم دست میده من كه خیلی دوستشون دارم و همیشه به فكرشونم همیشه بچه ها با عشق میان سر كلاس من موفق باشین
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

 تماس با ما
« ارسال برای دوستان »
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:

Powered by ParsTools